loading...

آتری

شرح حال

بازدید : 193
دوشنبه 13 مهر 1399 زمان : 4:36

عصرسردرد داشتم و داداش کوچیکه سروصداش زیاد بود،چندین بار بهش گفتم ساکت گوش نمیداد ولی،به مامانم گفتم یا اینو بنداز بیرون یا ساکتش کن تا خودم ساکتش نکردم، میگه واه الففف مگه بچمو از سر راه اوردم اینو میگی الان میگم ساکت شه خب! :)
الان که خوب شدم به حرفم فکر میکنم خندم میگیره!خودشم ناراحت نمیشه چون میدونه جدی نمیگم میخنده میگه ماما اجی سر درد شده باز الان یکیمونو میخوره!! :)
یه بارم قبلا از شدت سر درد تهوع و سرگیجه گرفته بودم و بینیمم خونریزی کرده بود قشنگ دستام داشت میلرزید، یه بچه بود هی سرو صدا میکرد، یادمه یقشو گرفتم کشیدمش سمت خودم، گفتم درتو میذاری یا بذارمش برات؟!‌هاااان؟ گورتم گم کن از این اتاق نفست بالا نیادا! نشنوم صداتو‌ها وگرنه من میدونم با تو!بعدم هلش دادم سمت در اتاق! البته با لحن عصبانیه خیلی بدی!بچه بیچاره از ترس گریه کرد..!
میدونم که خیلی بد گفتم ولی واقعا دست خودم نبود اون موقع، دردش مثله این بود که مغزتو تو مشت فشار بدن فقط میخواستم هر طور شده هیچ صدایی نشنوم!وگرنه من هیچوقت بد حرف نمیزنم، هیچوقت!

تویی تویی بخدا، این که از دریچه ‌ی ماه
نظرات این مطلب

تعداد صفحات : 0

آرشیو
آمار سایت
  • کل مطالب :
  • کل نظرات :
  • افراد آنلاین :
  • تعداد اعضا :
  • بازدید امروز :
  • بازدید کننده امروز :
  • باردید دیروز :
  • بازدید کننده دیروز :
  • گوگل امروز :
  • گوگل دیروز :
  • بازدید هفته :
  • بازدید ماه :
  • بازدید سال :
  • بازدید کلی :